خرید بک لینک

+

برچسب: نویسنده: آرمان عباسی تاريخ: چهارشنبه 31 شهريور 1395 ساعت: 17:38

دوما کمی خلاقیت و پررو بودن در غذا درست کردن را از 22 فوریه یاد بگیرید که هرچه دم دستش هست را میاندازد داخل قابلمه و تهش هم با پررویی تمام میگوید دستورالعمل خواستید بهم بگویید! سوما دستورالعمل خواستید بگویید برایتان بنویسم. فقط هم به پسرهای مجرد بیاعصاب دستورپخت میدهم. ادامه مطلب

برچسب: به خانه برگردیم,به خانه برگردیم شبکه 5,به خانه برگردیم اشپزی,به خانه برگردیم شبکه تهران,به خانه برمیگردیم آشپزی,به خانه برمیگردیم هنری,سایت به خانه برمی گردیم,به خانه برمی گردیم بافتنی,به خانه برمی گردیم امروز,به خانه برمیگردیم خیاطی, نویسنده: آرمان عباسی تاريخ: چهارشنبه 31 شهريور 1395 ساعت: 17:38

حرفش سند باشه. اهل لایی و پیچ و زیر و رو کشیدن نباشه. غم دنیا رو نخوره. ساعت 11 شب اهل بیرون زدن باشه. ساعت 3 صبح اهل کوه رفتن باشه. بفهمه وقتی رفیقش میره اون بالا یه دردی داره که ده دقیقه داد میزنه و سینه صاف میکنه. به روش نیاره. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرمان عباسی تاريخ: چهارشنبه 31 شهريور 1395 ساعت: 0:01

جشنواره داشت تموم میشد و مشخص بود فیلم بعد از جشنواره تا مدتها اکران نمیشه. معلوم بود بعدش هزار تا دردسر و سانسور و غیره توی فیلم اتفاق میافته. تو سینما استقلال بودیم. دیوونه شدیم تا تونستیم برسیم به فیلم. آدم بلیت نداشته باشه یه نصف روز تو صف وایساده باشه و بعد این سکانسهای دیوونه کننده رو ببینه. + یادش بخیر از همه چیز و همهکس میگفتیم الا حرف اصلیمون رو. الا اون چیزی که باید میگفتیم رو. الا حرف دلمون رو. آخرشم رسیدیم. دیدی؟

برچسب: حرف بزن ابر مرا باز کن,حرف بزن ابر مرا باز کن دیر زمانیست که بارانیم,حرف بزن ابر مرا باز كن,شعر حرف بزن ابر مرا باز کن, نویسنده: آرمان عباسی تاريخ: دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 17:29

یه چیزی هست وسط همین چیزا. زندگی اینجوریه. تو دورههای مختلفش با آدمایی دمخور میشی و بعضیهاشون هم از جهات مختلف بهت نزدیک میشن و یه سری دندونههای شخصیتیتون چفت هم میشه. به همدیگه نزدیکتر میشین و ممکنه هم بعدش اتفاقی بیفته. ممکنه هم نیفته. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرمان عباسی تاريخ: دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 17:29

سوال درستی که چند دقیقه بعد از لحظهی دیدن نتایج از خودم پرسیدم این بود که خب که چی؟ اگر همین نمودار رو با درنظر گرفتن احتمال ادامه بقا و زنده ماندن در جامعه کنونی با فاکتورهای ملک، سرمایه در گردش و حساب بانکی رسم کنیم چه نتیجهای بدست میاومد؟ من کجای این هفت میلیارد قرار میگرفتم؟ خوشبختانه یکی از دوستان من دستی در آمار داره. ازش خواستم که این نمودار رو برای من رسم کنه. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرمان عباسی تاريخ: دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 17:29

تا برسیم ده بیست بار شالش از رو سرش افتاد پایین. سماجتی نداشت که درستش کنه. هر بار یه کم برش میگردوند تا با اولین بادی که از پنجره میزد تو دوباره بیفته. چند باری هم چند دقیقه همینطوری ولش کرد. بعضی وقتها دلیل این کار دخترا اینه موهاشون رو تازه رنگ کردن! ادامه مطلب

برچسب: زلف آن است که بی شانه دل از جا ببرد, نویسنده: آرمان عباسی تاريخ: دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 17:29

+

برچسب: این پست را برای مادرم میخوانم, نویسنده: آرمان عباسی تاريخ: دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 17:29

خرس خستهای بود. اما مادر مهربانی داشت. همینکه دخترک را دیدم یاد این پست افتادم. یاد هانیه افتادم. یاد خودم. یاد اینکه هانیه هنوز هم خرس سفید بزرگش را بغل میکند یا نه؟ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرمان عباسی تاريخ: دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 17:29

دلبر باید چشم و ابرو مشکی باشه. مانتوی رنگی بپوشه. کیف طرح قجری بندازه. دستورالعمل روزای بارونی رو هم روش زده باشه که یار یادش نره. + دیشب که بارون اومد/ یارم لب بون اومد/ رفتم لبش ببوسم/ نازک بود و خون اومد/ خونش چکید تو باغچه/ یه دسته گل دراومد/ رفتم گلش بچینم/ پرپر شد و هوا رفت/ رفتم پرش بگیرم/ کفتر شد و هوا رفت/ رفتم کفتر بگیرم/ آهو شد و صحرا رفت/ رفتم آهو بگیرم/ ماهی شد و دریا رفت...

برچسب: در دیده مجنون نشینی,اگر در دیده مجنون نشینی,اگر در ديده مجنون نشيني,اگر در دیده مجنون,گر در دیده مجنون نشینی,چو در دیده مجنون نشینی,شعر اگر در دیده مجنون نشینی,تو اگر در دیده مجنون نشینی,اگر در ديده ي مجنون نشيني,گر در دیده ی مجنون نشینی, نویسنده: آرمان عباسی تاريخ: دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 17:29

ماجرای اون روزی که داشتم بیرون قدم میزدم که یهو فهمیدم چند ساعتیه روی کاناپه شکلاتی پذیراییام. یا شایدم دیگه از روی کاناپه نشستن خسته شده بودم. بلند شدم و رفتم بیرون تا یه هوایی به سرم بخوره! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرمان عباسی تاريخ: دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 17:29

حسن زبانش خوب بود. تو مؤسسه تدریس میکرد. همرشتهای برادرم بود. تو یه دانشگاه ریاضی خونده بودن. برادرم دیگه ادامه نداد و حسن فوقش رو هم گرفت. اون روزها من و حسن گره دوستیمون تو کتاب و فیلم بود. البته من حواسم جمع کتابام بود. حسن یه اخلاق بدی که داشت چیزی که بهش میدادی رو دیگه باید فراموش میکردی! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرمان عباسی تاريخ: دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 17:29

کاش میشد تا اون روزی که هنوز "تو" در زندگیم بودی این ساعتهای لعنتی رو عقب کشید.

برچسب: نویسنده: آرمان عباسی تاريخ: دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 17:29

صفحه بندی